امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

اولین روز ورود به مهد کودک

سلاااااام پسر گلم مامانو ببخش که بعد از این همه مدت اومده و داره برات از روزهای بزرگ شدن و عاقل شدنت میگه،البته ناگفته نمونه یه سری مطلب دارم که دارم تکمیل میکنم و در اولین فرصت آپ میکنم،بگذریم اومدم بگم امروز یعنی ١٢/٦/٩٢ برای اولین بار به همراه مامان جون رفتی مهد کودک و  تا الان که ساعت ١١.٥٠دقیقه هست به خوبی و خوشی تو مهد هستی .مامان جون صبح ساعت ٩زنگ زد و این خبرو بهم داد که اصلا نذاشتی مامان جون با شما بره تو دفتر مدیر و صحبت کنه و خودت سریع رفتی سمت راه پله و بدون راهنمایی و کمک پرستار رفتی بالا و خودت هم میگفتی که بلدم خودم میام .صبح زود ساعت ٥ بیدار شدی و ساعت ٦.٣٠ حاضرت کردم .کیف خرسیو برداشت...
12 شهريور 1392

سفر شمال

یکشنبه ٢/٤/٩٢ساعت ٢.٣٠ بابا بهم زنگ زد که زود بیا خونه تا عصری با همکارم بریم شمال .من که مونده بودم قبول کنم یا نه قرار شد که فردا صبح یعنی روز نیمه شعبان راه بیفتیم .جالب اینجا بودکه پارسال هم روز نیمه شعبان با مامان جون و خاله مریم  اینارفته بودیم شمال .خلاصه صبح روز بعد راه افتادیم اول دنبال عمو مصطفی رفتیم و به همراه خاله و دختر نازشون فاطمه راهی شدیم .من خیلی نگران بودم که شما دوتا با هم کنار بیاین و دعواتون نشه که خدا رو شکر تا اخر سفر اتفاقی نیفتاد و شما دو تا جز چند بار اول سفر خیلی خوب با هم بازی کردین.حدود ساعت ٢ بود که رسیدیم لاهیجان .اول غذا رو تو رستوران وحید که مقابل شیطان کوه بود نوش جان کردیم .و بعد راهی بام لاهیج...
12 تير 1392

اللهم عجل لولیک الفرج

هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است همان مردی که جمعه آید روزی ... و این پایان خوب انتظار است پسرم ٣سال از عمرت گذشت ٣نیمه شعبان از عمرت رادیدی دعا کن و از خدا بخواه که هرچه زودتر این انتظار پایان یابد ......اللهم عجل لولیک الفرج   بر منتظران این خبر خوش برسانید / کامشب شب قدر است همه قدر بدانید با نور نوشتند به پیشانی خورشید / ماهی که جهان منتظـرش بود درخشید . . صبح تو ماشین به بابایی گفتم که عصری با هم بریم تو خیابون و بعد هم امام زاده عینعلی زینعلی تا تو هم جشن و شادی میلاد امام زمان (عج) را رو حس کنی امشب رسد از سامره بوی گل نرگس / گلها همه چشم‎اند به سوی گل نرگس یعقوب شنیده اس...
2 تير 1392

تعطیلات و تولد 3سالگی کفشدوزکی

عزیزم تعطیلات ١٤و١٥خرداد امسال مصادف با اخر هفته شده بود و از طرفی جمعه ١٧ هم مصادف با مبعث پیامبر .من هم فرصت را مناسب دیدم تا جشن تولد ٣سالگیت رو تو این روز بگیرم.پنجشنبه جشن با حضور مهمونای مامان برگزار شد و جمعه هم با عموها و عمه ها بودیم .به قول معروف ٧شب و ٧ روز جشن داشتیم. الان که دارم برات مینویسم ١٨/٣/ ٩٢ ساعت ١٢.١٠ تو اداره مشغول خمیازه و چرت زدنم. روز چهارشنبه مامان جون و خاله مریم اومدن خونمون تابا هم بتونم یه جشن تولد بیاد موندنی برات برگزار کنیم .مامان جون و خاله مریم با اون وضعیت خاص  با دل و جون برات زحمت کشیدند و تموم غذاها و خوراکیهای خوشمزه رو اماده کردند (همین جا ازشون تشکر میکنم و خسته نباشید میگم و انشا...
19 خرداد 1392

بدون عنوان

    تولد تولد تولدت مبارک                             مبارک مبارک تولدت مبارک   بیا بندازیم امشب یه عکس یادگاری                   همین شب که شکفتی مثل گل بهاری اشک شادی شمع و نگاه کن                   که واست میچکه چیکه چیکه کام همه رو بیا شیرین کن      &nb...
31 ارديبهشت 1392

مخالفت های شما

این روزهای شما پر شده از مخالفت های عجیب غریب و نشان دادن قدرت و شخصیت شما .کم کم شخصیتت را میشناسی و برای خودت خیلی احترام قائلی .مثلا کافیه که ما یه کم دیر بیایم خونه و اونوقت با مشت و لگد شما مواجهیم و کار بد این روزهات (ت ف ).وقتی سلام میکنیم میگی سلام نه من سلام نمیکنم میگم حالت خوبه میگی نه حالم بده و ...خلاصه خیلی مقاومت داری ...
25 ارديبهشت 1392